شعر .شعر.شعر…

چشمهاي ساده ام خسته ي نگاهها         طاقتي که طاق شد در حضور آهها يک اميد بي رمق دردلم نشسته است      خسته ميکند مرا امتــــــــــــداد راهها اي صداي شعر من ! باورم نمي شود         درد پاي کهنه است سهم بي پناهها قطره قطره اشک شد بغضهاي ساکتم        پس چرا نيامدي روز و ماه و سالها ؟ با تمام خستگي باز هم صدا زدم               جاي عشق را گرفت عاقبت گناهها تا طلوع چشم تو پلک هم نمي زنم            گرچه خسته ميشوم در مسير راهها ****************************************** کوچه‌ها منتظر بانگ قدم‌هاي تو اند تو…

Read More